دل ماهی هم گرفته بود و هم شکسته بود... ماه برای ماهی دیگر آن ماه نبود... ماهی آهی کشید و باله هایش را تکان داد تصویر ماه در آب برکه کوچک لرزید ماه برای ماهی مثل تصویرش در آب متزلزل شده بود... ماه از چشم ماهی افتاده بود. همه چیز برای ماهی تمام شده بود... نه یکهو... ریز ریز... و حالا دیگر تمام شده بود. ماهی خواست خودش را از ماه دور کند... به عمق آب برکه فرو رفت و خودش را زیر تخت سنگ کوچک محبوبش پنهان کرد...
برچسب:
نویسنده: کیارش ابراهیمی
خدایا من دیگر خسته شده ام. خودت یک جوری درستش کن... + خدایا کاش واقعا وجود داشته باشی و حرفم را شنیده باشی. +اگر خدایی در کار نباشد چه؟ کاش باشی.
برچسب:
نویسنده: کیارش ابراهیمی
دیروز اولین حقوقم از دومین شغلم را گرفتم. مبلغش از چیزی که فکر میکردم بیشتر بود و باعث دلگرمی ام شد.
برچسب:
نویسنده: کیارش ابراهیمی